در یاهو :http://video.yahoo.com/watch/5278651/13923654
اعظم فراهانی:این مطالب فقط به قیمت ضربه خوردن خانواده من تمام شده ....علیرضا، تو در سرژی کتاب پخش کردی ...کتابهای سینگلتون ...تو میدونی سینگلتون کیه؟
علیرضا نصراللهی: ای کمی ، تا حدودی
اعظم فراهانی:من با سینگلتون بزرگ شدم.سینگلتون رو من 30 ساله میشناسم.در دادگاه روبروی من قرار گرفت.تو میدونی سینگلتون کجا بوده؟ تارخچه اش رو میدونی؟
علیرضا نصراللهی: نه زیاد نمیدونم .من کتاب اونو پخش نمیکردم.من داشتم کتاب ارتش آزادیبخش رو پخش می کردم.
اعظم فراهانی: (شلوغ می کند) .اونا مال وزارت اطلاعات بوده و ...
علیرضا نصراللهی: من منکر نمی شم که نبودم.من بودم .... اسم اش رو شما میذارید وزارت اطلاعات.من بعنوان وزارت اطلاعات نمی شناسم.
اعظم فراهانی:جواد فیروزمند رو نمیدونی...
علیرضا نصراللهی: نه من جواد فیروزمند رو عضو وزارت اطلاعات نمی دونم....
اعظم فراهانی: تو میدونی که جواد فیروزمند نفوذی وزارت اطلاعات بوده ،اینا رو خوندی؟ وقتی فرار کرده دم درب سفارت دستگیرش کردن...
علیرضا نصراللهی: خوندم ، خوندم، همه مطالب جواد رو خوندم ، مطالب سازمان رو هم خوندم.
اعظم فراهانی:تو میدونی که عراقی ها گرفتنش؟
علیرضا نصراللهی: بله می دونم
اعظم فراهانی:تو میدونی که جلو سفارت گرفتنش؟
علیرضا نصراللهی: جلو سفارت نه!
اعظم فراهانی:جلو سفارت رژیم !
علیرضا نصراللهی: نه ، نه ، نه
اعظم فراهانی:دست خط اش رو بیارم ببین...
علیرضا نصراللهی: نه، نه ، نه ...نمی خواد اینا رو دربیاری.میدونی چرا؟تو سازمان بودی ؟
اعظم فراهانی:دست خط اش اینهاش (منظور فراهانی اشاره به سند سازی سازمان مجاهدین بر علیه فیروزمند در بدو ورود به فرانسه است)
علیرضا نصراللهی: بودی یا نبودی؟تو سازمان بودی؟
اعظم فراهانی:چرا!
علیرضا نصراللهی: منم بودم.یه موقعی من می خواستم از سازمان دربیام.ورقه گذاشتن جلوم.گفتن یا این رو امضاء میکنی یا اصلا نمیذاریم از اینجا پات رو بیرون بذاری.به خود من شخصا...
اعظم فراهانی:من دیدم .نامه ای که برای سازمان نوشته بودی رو دیدم.که نوشتی احساس شرمندگی میکنی که داری میری.
علیرضا نصراللهی: نه .اصلا.من هیچ نامه ای برای سازمان ننوشتم . ولی یک نکته ،من نوشتم که با شما دشمن نیستم.و الان هم که دارم از اینجا(پادگان اشرف) میرم بیرون، تک تک دوستامو دوست دارم.حتی جواد کاشانی که نمی دونم میشناسی یا نه.جواد کاشانی مسئول مستقیم من بود."اف.آ" و اینجور چیزها واسم نمی ذاشتن.من با جواد اینجوری بودم.تشکیلاتی بود جواد ولی همیشه بهم میگفتکه ببین علیرضا من یک آدم تشکیلاتی هستم ولی تو با من رفاقت میکنی تو سازمان.و به همین دلیله که میتونم باهات راحت حرف بزنم.ولی من میرم گزارش میکنم.گفتم باشه اشکالی نداره گزارش ات رو برو بکن ولی چون داریم رفاقت میکنیم من همه حرف هام رو باهات میزنم."اف.آ" و "ام.جدید" و "ام.قدیم" من هیچ رابطه ای باهاشون نداشتم.حتی توی سازمان مجاهدین زمانیکه 2 تا "اف.آ" رو برای ترددات به بیرون از قرارگاه کوبل میکردن می فرستادن من تنهایی با ماشین تردد میکردم.نه اشرف ها.قرارگاه های خودمون رو میگم(قرارگاه های 5 و 6 در شهر العماره عراق) ،خب! مشکلی من نداشتم.مشکل رو خودشون برای من ایجاد کرده بودند.حالا این ها رو بگذریم الان با این چیزها کاری ندارم.
اعظم فراهانی:تو با شرمندگی اومدی بیرون یا نه؟
علیرضا نصراللهی: نه!میدونی من چه نامه ای نوشتم؟
اعظم فراهانی:با افتخار اومدی بیرون؟
علیرضا نصراللهی:میدونی من چی نوشتم براشون(برای سازمان مجاهدین)؟
اعظم فراهانی:با افتخار اومدی بیرون؟
علیرضا نصراللهی: میدونی من چی نوشتم براشون؟... 12ظهر تا 6 بعدازظهر"مهناز شهنازی"،"جواد کاشانی"،"جهانگیر""مسعود" داشتن با من صحبت می کردند.
اعظم فراهانی: که کمک ات کنند نری بیرون
علیرضا نصراللهی: داشتیم با هم صحبت میکردیم.اونا حرف هاشون رو میزدن منم حرف هامو میزدم.اونا می گفتن منم می گفتم. در نتیجه به این نقطه رسیدیم که گفتم آقا من متاسفانه نمی تونم بمونم اینجا تو سازمان.میخوام برم!گفتن آقا باشه.مسئله ای نیست.هر طور که میخوای اشکال نداره ، بیا برو!از اونجا من رو آوردن خروجی .
نامه ای که من براشون(برای سازمان مجاهدین) نوشتم، چون اونقدر فضا برام سنگین شده بود دیگه نمیتونستم بگم بهشون که نمی تونم برم.... دیگه نتونستم بهشون بگم که میخوام برم.
اعظم فراهانی:چی؟حتما خجالت می کشیدی
علیرضا نصراللهی: دیگه نتونستم بهشون بگم میخوام برم!نه خجالت نمی کشیدم.فضا سنگین بود.اینا چیزهایه که تو قلبمه دارم بهت میگم.
اعظم فراهانی: خب یعنی اینکه تو شرمنده ای و نوشتی که من شرمنده ام ...
علیرضا نصراللهی: نه شرمنده نداشتیم.من حرف هام یادمه.گفتم که من به این دلیل نمی تونم در تشکیلات سازمان مجاهدین باشم.نوشتم بدونین که من مشکل دارم و نمی تونم بمونم.میخوام برم و تمام.من دشمن شما نیستم .من دوستامو دوست دارم ولی چیه؟ تو این نقطه دیگه نمی تونم تو سازمان مجاهدین باشم.خب اومدم بیرون.زمانیکه من از اونجا (پادگان اشرف)اومدم بیرون، هیچ مشکلی نداشتم باهاشون.حتی توی "تیف"،پیش آمریکایی ها ، یک عده از سازمان مجاهدین طرفداری می کردن.یک عده رو هم میگفتن طرفدار رژیم اند و عده ای هم بیطرف بودن و زندگی شون رو میکردن،مثل من.من کاری به کار کسی نداشتم.کی میخواد با کی باشه و کی با کی کار کنه.چون هدف ام دنبال زندگی رفتن ام بود.تا زد و من از توی "تیف" اومدم بیرون.بعد از 4 سال!زمانیکه من از اونجا اومدم بیرون زنگزدم به شما و گفتم که ببین من از اینجا کمک میخوام.میخوام بیاماروپا.ایران نمیخوام برگردم.چون اگه میخواستم به ایران برگردم 4 سال پیش درب "تیف" باز بود و راحت میتونستم سوار هواپیما بشم و توی مهرآباد پیاده شم.حتی زمانیکه مادرام فوت کرد به ذهن ام زده بود که برم همچی کاری بکنم.ولی گفتم با رفتن من چیزی درست نمیشه.و نرفتم.زنگ زدم گفتم من کمک میخوام احتیاج به پول هم داشتم.گفتن(منظور جمشید مجیدی است) باشه ما صحبت میکنیم شب.(اگه چیزیش رو دروغ میگم بگین) ،ما صحبت میکنیم شب توی جلسه و جواب اش رو بهت میدیم.شب زنگ زدم ، برگشتن گفتن که تو این جلسه نتیجه گیری اینطوری شده که شما برگردین به قرارگاه (پادگان اشرف) پیش خواهر برادرهاتون(منظور سازمان مجاهدین است) تا اونها بهتون کمک کنن.
اعظم فراهانی:بله،بله
علیرضا نصراللهی: اگه من میخواستم برگردم قرارگاه ، چرا از توش اومدم بیرون!؟
جمشید مجیدی : اجازه بده من بودم من طرف حساب ام.ببین علیرضا من که نمیخواستم برگردی "اشرف".من گفتم یک مهمانسرایی (زندان افراد جدایی خواه ) در اشرف هست.
علیرضا نصراللهی: رفتم دیدم .دیدم هستش.
جمشید مجیدی : خب این محل هستش و سال هاست که ساخته شده .چون تو گفتی میخوای بری و مامور های رژیم جلو درب قرارگاه هستند(منظور خانواده هایی بود که از ایران آمده بودند و جلو درب پادگان اشرف تجمع کرده و خواستار آزادی فرزندانشان بودند)
جمشید مجیدی : گفتم خب برو اونجا.درباونجا برای همه بازه.اونجا امن ترین جاست.برو اونجا .گفتی اگه برم اونجا آمریکایی ها دیگه من رو راه نمیدن.
علیرضا نصراللهی: نه من زمانی رو میگم که از توی "تیف" اومده بودم بیرون و سلیمانیه بودم.
جمشید مجیدی : تو گفتی اربیل بودی
علیرضا نصراللهی: نه، اربیل اصلا نبودم.
جمشید مجیدی : خب اون موقع که تو به من زنگ زدی ، هر جا که بودی
اعظم فراهانی:هر جا که بودی، بهت گفته شد که برگرد اشرف !
جمشید مجیدی : ببین علیرضا، پس اینجا هم من خیر ات رو خواستم.و هر چقدر که در توان ات هست اینکارو بکنی...
اعظم فراهانی: ببخشید جواب دائی ات رو گرفتی؟
علیرضا نصراللهی: من یک ملاقاتی با جواد کاشانی درخواست داده بودم.
اعظم فراهانی: جواب دائی ات رو گرفتی؟
علیرضا نصراللهی: بله من جواب اش رو گرفتم
اعظم فراهانی:(مقداری نامفهوم و شلوغ میکند)
علیرضا نصراللهی: ببین نیگاه کن،یه چیزی من بگم بهت، اینجا سازمان مجاهدین نیست که داری اینطوری با من حرف میزنی .چرا پرخاش میکنی به من!؟
اعظم فراهانی:آخه تو ...ببین...من تا الان موضع تو رو نفهمیدم پسردائی!
علیرضا نصراللهی: موضع من مشخصه.
اعظم فراهانی: اگه مشخصه، مکتوب اش کن برام بده...
علیرضا نصراللهی: چی رو مکتوب اش کنم.
اعظم فراهانی: ببین علیرضا،(یکسری نوشته و عکس روی کاغذ نشان می دهد) اینا چیه؟
علیرضا نصراللهی: من همه اون کاغذ ها رو میدونم چیه.من میدونم چیه.
اعظم فراهانی: اینا چیه؟من نمی ذارم که کتاب وزارت اطلاعات پخش کنی.من کتاب "آن سینگلتون" رو که مثل کف دستم میشناسم .اینا چیه که تو داری پخش میکنی.
علیرضا نصراللهی: منم.مگه من گفتم من نیستم.
اعظم فراهانی: تو توی شبکه وزارت اطلاعات هستی....
علیرضا نصراللهی: نه ! من نیستم توی هیچ شبکه ای.
اعظم فراهانی: (با صدای بلند و پرخاش) اینا کین؟
علیرضا نصراللهی: کدوم شون کین؟
اعظم فراهانی: همشون رو میگم.اینا دوستای تو اند؟
علیرضا نصراللهی: من تو اینجا؟...دوستای من؟..کیا...
اعظم فراهانی:تو با فیروزمند!،فیروزمند دوست توه؟
علیرضا نصراللهی: جواد! تو کمپ آشنا شده بودم....
اعظم فراهانی: جواد ماموره، جوابگوی سفارت رژیمدر فرانسه است.(شلوغ میکند)
علیرضا نصراللهی: ببین نیگاه کن.بذار من یه چیزی بهت بگم.ببین من پای تلفن هم بهت گفتم.من باید چیزی دیده باشم....
اعظم فراهانی: تو بخون ببین سازمان چی گفته!جواد فیروزمند سرشبکه سفارت رژیم ،وزارت اطلاعاتدر فرانسه است.
علیرضا نصراللهی: چه جوری؟ دروغه...چه جوری ثابت میکنی این موضوع رو به من؟...
اعظم فراهانی: گوش بده...گوش بده...دستخط خودش رو بخون....(منظور سند سازی مجاهدین بر علیه فیروزمند در عراق و پس از دستگیر شدن وی توسط گارد ریاست جمهوری و اطلاعات و امنیت صدام در منزل یکی از دوستان عراقی اش بنام "محمد اسماعیل سعید" است)
علیرضا نصراللهی:دست خط خودش!، میدونم ، نه!....به غیر از این چی...
اعظم فراهانی: (جیغ می کشد) حالا که داری می بینی؟
علیرضا نصراللهی: غیر از این چه جوری ثابت میکنی که جواد داره با وزارت اطلاعات کار میکنه؟... دروغ میگین
اعظم فراهانی: دروغ!؟؟؟دروغ؟،تو که میگی دولت داره بهم حقوق میده، چقدر بهت میدن؟
علیرضا نصراللهی:456 یورو
اعظم فراهانی:پس اجاره خونه ات رو چیکار میکنی؟
علیرضا نصراللهی:کدوم اجاره خونه؟هنوز من خونه نگرفتم.
اعظم فراهانی:پس اون خونه چیه؟
علیرضا نصراللهی:ببین میخوای من بهت ثابت کنم؟...گوش بده...
اعظم فراهانی:تو که به بابات گفتی جواد واست خونه گرفته!
علیرضا نصراللهی: حالا سر این موضع ات هستی؟هستی؟
اعظم فراهانی: بله!،بله!
علیرضا نصراللهی: من اگه بهت ثابت کنم که توی خونه یکی از دوستام دارم زندگی میکنم
اعظم فراهانی: خب ،خودت به من گفتی من توی خونه جواد ام!
علیرضا نصراللهی: من همچی حرفی نزدم.
اعظم فراهانی: چرا، گفتی، جواد برام خونه گرفته و ...
علیرضا نصراللهی: اصلا، اصلا... من همچی حرفی نزدم بهت...
اعظم فراهانی: به دائی ات گفتی...
علیرضا نصراللهی: حرف تو دهن من نذار...
اعظم فراهانی: به دائی ات گفتی؟
علیرضا نصراللهی: کدوم دائی؟
اعظم فراهانی: خب،ب..ب...ب ،پدرت! به پدرت گفتی!
علیرضا نصراللهی: چی گفتم به پدرم؟
اعظم فراهانی: یعنیتو میگی که مستقل از ... پس اینا چیه؟(اطلاعیه های سازمان مجاهدین را نشان می دهد) عکس هات چیه؟تو سایت ... چیکار میکنی؟...اینا چیه؟... اینا چیه؟...انتقاد داشتی به سازمان، اینا چیه؟....
علیرضا نصراللهی: مال همون روزیه که تازه
اعظم فراهانی: همون برنامه وزارت اطلاعات ....
علیرضا نصراللهی: کدوم وزارت اطلاعات؟همه اونها مال وزارت اطلاعات اند؟
اعظم فراهانی: دونه دونه شون!اینا سرشبکه های وزارت اطلاعاته!...
جمشید مجیدی : ببین احسان نراقی لابی وزارت اطلاعاته!...
علیرضا نصراللهی: احسان نراقی که خودش یکی از کسانی هست که حقوق بشر داره کمک میکنه.چه جوری شد که ....؟
اعظم فراهانی: کدوم حقوق بشر!؟؟؟...
ادامه دارد...
......................................
*منظور سند سازی مجاهدین بر علیه فیروزمند در عراق و پس از دستگیر شدن وی توسط گارد ریاست جمهوری و اطلاعات و امنیت صدام در منزل یکی از دوستان عراقی اش بنام "محمد اسماعیل سعید" است.
جواد فیروزمند پس از فرار در خروجی بغداد به سمت العماره ، بدلیل درگیر شدن با نیروهای امنیتی با یک خودرو دو کابین تویوتا به همراهچند قبضه اسلحه و ... به بغداد برگشته و پس از رها کردن خودرو و اسلحه و ... در خیابانی از منطقه "کراده" به خانه دوست عراقی اش پناه می برد تا از طریق او بتواند با گرفتن قاچاقچی به ترکیه یا اردن و از آنجا به اروپا برود.فیروزمند 3 روز کامل در خانه دوست اش مخفی بوده است.عصر روز سوم فیروزمند با دوستش "محمد اسماعیل سعید" برای درخواست کمک ، با سفارت،فرانسه، سوئیس و کانادا تماس میگیرد ولی آنها پاسخگویی را به چند روز بعد و بازگشت کارشناسان از وکانس موکول میکنند.از آنجا که مسعود رجوی حکم تیر فیروزمند را برای دستگیری اش صادر کرده بود و اکیپ های متشکل از اطلاعات و امنیت صدام حسین، گارد ریاست جمهوری عراق و مجاهدین به دنبال یافتن و دستگیری زنده یا مرده فیروزمند در بغداد بودند، فیروزمند در عصر روز سوم همراه با دوست اش به سفارت فلسطین در بغداد مراجعه می کند که آنها نیز پاسخ به کمک را به دو روز بعد موکول میکنند.اما همین سفارت خانه با اطلاعات صدام تماس گرفته و موضوع را لو می دهد.افراد گارد ریاست جمهوری و اطلاعات صدام حسین شب سوم به خانه پدری "محمد اسماعیل سعید" هجوم برده و پدرش را تحت شکنجه های وحشیانه قرار می دهند که در نهایت مخفی گاه فیروزمند لو می رود.نیروهای امنیتی صدام حسین ، از طریق خانواده همسر "محمد اسماعیل سعید" همان شب او را دستگیر کرده و با چند میلیون پاداش و شرط آزادی پدرش او را خریداری میکنند."محمد اسماعیل سعید"به همراه نیروهای امنیتی و بیش از 20 نفر مسلح از افراد گارد ریاست جمهوری در نیمه شب سوم وارد خانه مخفی "محمد اسماعیل سعید" شده و فیروزمند را در داخل آن خانه دستگیر میکنند.نیروهای امنیتی صدام حسین، پس از دستگیری فیروزمند او رابه زندان مخوف "مخابرات"می برند و پس از شکنجه های وحشیانه ، روز بعد او را در دفتر سازمان مجاهدین در بغداد (جلالزاده ) تحویل محسن سیاه کلاه ، مهدی ابریشمچی و مهوش سپهری می دهند و آنان نیز پس از شکنجه های وحشیانه او را با سرو گردن و دست و پای زنجیر شده در یک خودرو لندکروز سفید رنگ مجاهدینبه زندان ستاد مجاهدین در پادگان اشرف منتقل میکنند....